صفحه اصلی

در حال بارگیری...

یادنامه

مصاحبه‌ها

مصاحبه با آیت‌الله مسعودی خمینی از شاگردان قدیمی حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره

تولیت محترم آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه سلام‌الله‌علیها در سال‌های ١٣٧٠ تا ١٣٩٠
 ضمن عرض سلام خدمت حضرتعالی، خواهشمندیم از آشنایی خود با حضرت آیت الله بهجت و ارتباط حضرت امام با ایشان بفرمایید: حضرت آیت‌الله مسعودی خمینی: در جواب سؤال شما باید من اولین بحثی که داشته باشم، این است‌که من اول چه‌جور با امام آشنا شدم و چه‌جور با آقای بهجت آشنا شدم، تا بعد از آشنایی من با ایشان، آن‌...
داستان

بیمار سرطانی

شفای بیمار سرطانی، با آب زمزم و تربت سیدالشهدا علیه‌السلام
حجت‌الاسلام اسفندیاری می‌گفت: «یکی از بستگان نزدیک ما، به بیماری سرطان مبتلی گردید. پزشکان گفتند: باید در اولین فرصت، عمل جراحی شود. در غیر این‌صورت، غدّۀ سرطان سراسر بدن را می‌گیرد و دیگر قابل درمان نخواهد بود....
داستان

با او معاشرت کنید!

رفت و استاد برادرزاده‌اش را پیدا کرد و گفت: من عموی همان نوجوانی هستم که دیروز به شما بی‌ادبی کرده. استاد یادش آمد دیروز با نوجوانی در مدرسه، سر یک موضوع درسی بحث کرده بود. گفت: نه آقا! اتفاقاً من به فرزندان خودم هم توصیه کرده‌ام که مثل برادرزاده‌ی شما درس بخوانند و با او معاشرت کنند. ...
مصاحبه

مصاحبه با آیت‌الله مصباح یزدی

از شاگردان درس خارج فقه و اصول حضرت آیت‌الله بهجت قدس سره
- لطفاً از ابتدای آشنایی خودتان با مرحوم آیت‌الله بهجت بگویید. در سال ۱۳۳۲ در مدرسه حجتیه حجره‌ای داشتم. منزل مرحوم آیت‌الله بهجت رضوان‌الله‌علیه نیز در مجاورت مدرسه حجتیه بود. به‌طور طبیعی ما هر روز، چند مرتبه ایشان را زیارت می‌کردیم؛ مخصوصاً صبح‌ها که به حرم مشرّف می‌شدند، گاهی ما هم توفیق داشتیم ...
داستان

تلفن بزنید به آقای بهجت

صورتش پر از خاک بود. خیلی از بچه‌ها شهید شده بودند. دیگر امید نداشت که بتوانند کاری کنند، چه رسد به اینکه پیروز شوند. اما به روی خودش نمی‌آورد. همه حواسشان به او بود؛ به فرمانده لشکر. رفت توی سنگر. گوشی را برداشت. تلفن زنگ زد. به خودم گفتم «این وقت شب؟» گوشی را برداشتم؛ صیاد شیرازی بود. می‌گفت کار، ...
داستان

مقام و عظمت امام را وصف کن

اول روضه غزلی خواندم: «در وصف عارض و قامت و مو و روی یارِ غائب از نظر»؛ آقا بلافاصله پیغام فرستاد «به فلانی بگویید این‌قدر وصف چشم و ابرو و چهره نکند. مقام امام را وصف کند، عظمتش را».   ...
داستان

زنجیر‌ها را بردارید

یکی بازوی آقا را محکم گرفته بود، ول نمی‌کرد. هی می‌گفت التماس دعا. آقا چشم‌هایش را بست؛ برگشت، لبخند زد و دعایش کرد. فردا که بازویش را بالا زد، دیدم کبود شده بود. از ناچاری توی کوچه زنجیر کشیدیم. تا دید گفت: زنجیر لازم نیست، برش دارید. بگذارید مردم راحت باشند. ...

آخرین مطالب

نمایه‌ها

فیلم ها