صفحه اصلی

در حال بارگیری...

داستان‌ها

داستان‌ها

حضرت معصومه علیهاالسلام گله دارند!

گزیده‌ای از خاطرات شاگردان و اطرافیان آیت‌الله بهجت قدس‌سره
همسرش با عجله وارد اتاق شد و گفت: «صبحانه حاضر است؟ آقای  بهجت آمدند.» زن استکان ها را از چای دم کشیده پر کرد و همراه نان توی سینی گذاشت. حضرت معصومه علیهاالسلام گله دارند که چرا در این مدتی که به قم آمده اید، خدمت ایشان نرسیده اید. توی این فکر بود که آقا اول صبح برای چه کاری آمده اند. چند دقیقه ای...
داستان‌ها

این‌ها چه کردند با دختر پیغمبر...؟

گزیده‌ای از خاطرات شاگردان و اطرافیان آیت‌الله بهجت قدس‌سره
آقا بعد از تجدید وضو، مثل همیشه در بین راه‌رفتن، مشغول خواندن نماز نافله شدند. احساس کردم در صدای‌شان لرزشی هست. سرم را به سمت‌شان چرخاندم. همان‌طورکه سرشان پایین بود و نماز می‌خواندند، مثل ابر بهار از چشم‌های‌شان اشک می‌بارید. ترسیدم. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است؟ تا نمازشان تمام بشود، دلم هزار ...
داستان‌ها

باید مواظبِ چشمش باشه، که گناه نکنه!

گزیده‌ای از خاطرات شاگردان و اطرافیان آیت‌الله بهجت قدس‌سره
چند وقت پیش از آقا پرسیدم: «چطور می‌شود امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف را درک کرد؟» گفتند: «زیاد قرآن بخوانید و به قرآن زیاد نگاه کنید.» از وقتی این حرف را زدند، قرآن‌خواندن روزانه‌ام ترک نشده بود؛ اما امروز خیلی دلم گرفت....
داستان‌ها

روزی یک صفحه از کتاب معراج‌السعادة مرحوم نراقی را مطالعه کنید

توصیه‌ای برای توفیق نماز شب و خودسازی
نامه نوشتم خدمتشان. نوشتم: «برای نماز شب و خودسازی نصیحتی کنید و راه‌حلی به ما نشان بدهید». یک روز، بعد از نماز ظهر و عصر بود که رفتم جلو و نامه را دادم. یکی دو روز بعد به ایشان گفتم: «من نامه‌ای نوشته بودم. آمدم جوابش را بگیرم». آقا فکری کردند و گفتند: «من نامه را گم کردم». همان‌روز باز یک نامۀ دیگ...
داستان‌ها

ان‌شاءالله تسویه(رفتار برابر) بین اولاد را که رعایت می‌کنید؟

گزیده‌ای از خاطرات شاگردان و اطرافیان آیت‌الله بهجت قدس‌سره
هانیه می‌گوید: «شب به‌خیر»؛ و پتوی کوچکش را روی سرش می‌کشد. «شب به‌خیر» گفتن را تازه یاد گرفته؛ و وقتی می‌بیند ما با شنیدنش چقدر ذوق می‌کنیم، خوشش می‌آید  و تکرار می‌کند. صبح می‌رسم خدمت آقا، سلام می‌کنم. بلافاصله بعد از سلام، می‌پرسند: «ان‌شاءالله تسویه بین اولاد را که  رعایت می‌کنید؟» می‌روم بالا...
داستان‌ها

برای آقا بخوان!

گزیده‌ای از خاطرات شاگردان و اطرافیان آیت‌الله بهجت قدس‌سره
جمعه‌ها توی مجلس روضه مداحی می‌کردم. جمعیت زیادی به‌خاطر آقای بهجت می‌آمدند. قبل از اینکه مداحی کنم، می‌گفتم: همه بشینند و بعد از خواندن من از مجلس بروند، رفت‌وآمد باشه حواسم پرت میشه. روز بعدش آقای بهجت صدایم زد و گفت: شما به جمعیت چه کار دارید؟ بگذار بروند. همین که میکروفون دستت می‌گیری آقا (امام ...
بیانات

عظمت اشک بر سیدالشهداء علیه‌السلام

در نزدیكی نجف اشرف، در محل تلاقی دو رودخانۀ فرات و دجله، آبادی‌ای است به نام «مصیب»، كه مردی شیعه برای زیارت مولای متقیان امیرالمؤمنین علیه‌السلام† از آنجا عبور می‌كرد. مردی كه در سر راه مرد شیعه خانه داشت، چون می‌دانست او همواره به زیارت حضرت علی علیه‌السلام† می‌رود، او را مسخره می‌كرد. حتی یک‌بار ...
داستان

بیمار سرطانی

شفای بیمار سرطانی، با آب زمزم و تربت سیدالشهدا علیه‌السلام
حجت‌الاسلام اسفندیاری می‌گفت: «یکی از بستگان نزدیک ما، به بیماری سرطان مبتلی گردید. پزشکان گفتند: باید در اولین فرصت، عمل جراحی شود. در غیر این‌صورت، غدّۀ سرطان سراسر بدن را می‌گیرد و دیگر قابل درمان نخواهد بود....
داستان

با او معاشرت کنید!

رفت و استاد برادرزاده‌اش را پیدا کرد و گفت: من عموی همان نوجوانی هستم که دیروز به شما بی‌ادبی کرده. استاد یادش آمد دیروز با نوجوانی در مدرسه، سر یک موضوع درسی بحث کرده بود. گفت: نه آقا! اتفاقاً من به فرزندان خودم هم توصیه کرده‌ام که مثل برادرزاده‌ی شما درس بخوانند و با او معاشرت کنند. ...
داستان

تلفن بزنید به آقای بهجت

صورتش پر از خاک بود. خیلی از بچه‌ها شهید شده بودند. دیگر امید نداشت که بتوانند کاری کنند، چه رسد به اینکه پیروز شوند. اما به روی خودش نمی‌آورد. همه حواسشان به او بود؛ به فرمانده لشکر. رفت توی سنگر. گوشی را برداشت. تلفن زنگ زد. به خودم گفتم «این وقت شب؟» گوشی را برداشتم؛ صیاد شیرازی بود. می‌گفت کار، ...

آخرین مطالب

نمایه‌ها

فیلم ها