صفحه اصلی

در حال بارگیری...

خاطرات

شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ٣ اردیبهشت ماه ١٣٩٨

بر اساس خاطرۀ یکی از شاگردان آقا
دوست داشت برای یک‌بار هم که شده با او خصوصی صحبت کند؛ اما نمی‌شد! همیشه همراهش می‌رفت تا اگر فرصتی دست داد، به‌خواسته‌اش  برسد. انتظارش، هر چند طولانی، بی‌فایده بود. بیش‌ازاین طاقت نداشت. روزی دل‌به‌دریا زد و به آقا گفت: «آقا! می‌خواهم با شما جلسه‌ای  خصوصی داشته باشم.» آقا لبخند زد و گفت: «وقت‌هایم...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ١۶ شهریور ماه ١۴٠٠

بر اساس خاطرۀ یکی از شاگردان آقا
آمده بودند و از او «استاد» می‌خواستند. می‌گفتند: «طی این مرحله بی‌همرهیِ خضر نمی‌شود؛ استادی به ما معرفی کنید.» گفت: «استاد شما، معلومات شماست. به آنچه یقین دارید، عمل کنید؛ هرجا یقین ندارید، توقف کنید تا برای‌تان روشن شود.» بعد هم حدیث رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله را گواه آورد که: «مَنْ عَمِلَ بِمٰ...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ٩ شهریور ماه ١۴٠٠

بر اساس خاطرۀ یکی از شاگردان آقا
دست‌فروش عرب، با آن هیکل درشت، خوابیده بود وسط مسجد. ما دور تا دور نشسته بودیم، منتظر شروع درس. گفتیم حالا بیدار می‌شود، حالا بیدار می‌شود... ولی بیدار نشد. با ورود آقا، یکی از طلبه‌ها خیز برداشت که برود بیدارش کند؛ آقا آرام گفت: «نه... کاریش نداشته باشید!» بعد گفت: «اَلَسْنٰا نٰآئِمٖینَ؟[آیا ما خوا...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ٢۶ مرداد ماه ١۴٠٠

بر اساس خاطرۀ یکی از شاگردان آقا
صبح جمعه، وقتی مجلس روضه در خانه برگزار می‌شد، همان جلوی در می‌نشست. هر کس وارد می‌شد جلوی پای او می‌ایستاد و با خوش‌رویی از او استقبال می‌کرد؛ فرقی نداشت چه کسی باشد. اگر کودک بود، برایش دعایی می‌خواند و نوازشش می‌کرد. گاه می‌گفت روضۀ علی‌اصغر علیه‌السلام بخوانند. یک روز جمعه، در بین روضه در باز شد...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ۵ مرداد ماه ١۴٠٠

بر اساس خاطرۀ حجت‌الاسلام و المسلمین علی بهجت
صورتش پر از خاک بود.خیلی از بچه‌ها شهید شده بودند. امید به پیروزی نداشت و این را باید از بقیه مخفی می‌کرد. همه، حواس‌شان به او بود. فرماندۀ لشکر بود. رفت توی سنگر، گوشی را برداشت....
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ١۵ تیر ماه ١۴٠٠

بر اساس خاطرۀ یکی از همراهان آقا
قبل‌تر محافظ یکی از مراجع بود. بعد از فوت آن مرجع، آمده بود به‌اصرار که محافظ آقای بهجت بشود. خانوادۀ آقا هم قبول کردند و با خودش در میان گذاشتند. گفت: «آن وقت چه کسی می‌خواهد از آن محافظ، محافظت کند؟» گفتند: «خدا» گفت: «همان خدا، از من هم محافظت می‌کند.» به شیوه باران، ص26 ...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ١ تیر ماه ١۴٠٠

بر اساس خاطرۀ یکی از شاگردان آقا
شخصی از آقا می‌پرسید: «آقا، شما از این‌همه توقف در حرم خسته نمی‌شوید؟» آقا فرمودند: «من خودم را در بهشت می‌بینم. چرا بیرون بیایم؟!» در عبادت به بالاتر از خودشان نگاه می‌کردند و واقعاً عمل خودشان برایشان جلب توجه نمی‌کرد. برگرفته از کتاب صحبت سال‌ها ...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ٢۵ خرداد ماه ١۴٠٠

خاطراتی کوتاه از سیره و سبک زندگی آیت‌الله بهجت
با احمد رفیق بودیم؛ اما چندسالی بود که به‌خاطر  یک اختلاف مالی، میانۀ‌مان شکرآب شده بود.  هر کدام‌ حق را به خودمان می‌دادیم.  گرۀ دعوا که کور شد، برای قضاوت رفتیم پیش آقای بهجت....
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ١١ خرداد ماه ١۴٠٠

بر اساس خاطرۀ یکی از شاگردان آقا
وسط نماز جماعت هفت‌هشت نفرۀ‌مان، صدای مهیبی بلند شد؛ شعله‌های زرد و نارنجی از داخل بخاری نفتی زبانه کشید. دست‌پاچه و هراسان نماز را شکستیم و پریدیم بیرون. آتش فرونشست. آقا آرام نشسته بود آن جلو... رسیده بود به سلام آخر نماز... به شیوه باران، ص٣١ ...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ۴ خرداد ماه ١۴٠٠

گفته بود: «توی حرم که مشغول نماز و دعا هستم، هر کس می‌آید کنار  سجّاده‌ام، منتظر می‌نشیند تا سؤالی کند یا حرفی بزند، از همان لحظه‌  او را هم در آن نماز و دعا شریک می‌کنم.» به شیوه باران، ص30 ...

آخرین مطالب

نمایه‌ها

فیلم ها