گنبد حرم کریمۀ اهلبیت علیهاالسلام وضعیت مناسبی نداشت، باید تعمیر میکردیم. استاد معمار گفت: «بازسازی چهار سال طول میکشد» هزینه و مقدار طلای لازم را هم تخمین زد. در دفترچهام یادداشت کردم: چهار سال وقت میخواهد! فلانقدر پول، فلانقدر هم طلا! در آخر یادداشت هم نوشتم: «نه پول داریم، نه اینقدر طل...
وسط روضه یکی بلند شد تا برود. حواسم پرت شد! گفتم: «بنشینید تا جلسه شلوغ نشود! روضه را گوش بدهید بعد بروید!»
مجلس که تمام شد، آقا اشاره کردند، رفتم کنارشان، فرمودند: «چه کار به مردم دارید؟! بگذارید هر که میخواهد، برود! وقت خواندن، اربابت را ببین، نه مردم را. وقتی برای خود صاحبعزا بخوانی، حتماً مت...
از کانادا آمده بود آقا را ببیند، از پدر و مادری لبنانی و کانادایی بود. چیزهایی شنیده بود و کنجکاو بود.
دلهره و شک در چهرهاش پیدا بود. وارد اتاق شد، دید آقا دارد تسبیح میچرخاند. به لبهای آقا خیره شد، دید تکان نمیخورند. با خود گفت: «این چه عالمی است که تسبیح میگرداند و ذکر نمیگوید؟!»
هنوز ننشست...
هر دو شاگرد محضر آیتالله قاضی قدسسره بودند؛ بعد از چندین سال همدیگر را میدیدند. مطمئن بودم بعد از این همه سال با هم حرفها دارند، ضبط و میکروفونی را آماده کرده بودم تا حرفهایشان را ضبط کنم.
هم را بغل کردند، چشمان خیسشان، دوری و دلتنگی را نشان میداد. روبهروی هم که نشستند، احوالپرسی مختصری ک...
با تکتک واژههایش اُنس گرفته بود. عاشورا با گوشت و پوست و خونش عجین بود. هر روز زیارت عاشورا میخواند، با صد لعن و صد سلامش.
آرزو میکرد تا زمان مرگش، روزی بیتوفیق نگذرد.
جواب بندگیاش را گرفت، و به آرزویش رسید.
دوست داشت واژهواژۀ کلمات نورانیاش را رهتوشه سازد. در خانه که بود، اگر بهحرکت لبانش...
دو نفر از عزیزترینهای زندگیام نیمهجان، روی تخت بیمارستان افتاده بودند. برادرم بعد از تصادف خونریزی مغزی کرد و رفت توی کما. خبر که به مادرم رسید کارش به بخش مراقبتهای ویژه کشید. از سر درماندگی، التماس دعایم را پیش آقای بهجت بردم. سفارش کرد به بیمارها، «آب زمزم» و «تربت سیدالشهدا علیهالسلام» بدهی...
میدانست شانزده ماهش بوده که مادرش مریض شده و از دنیا رفته است. خواهرش اینها را برایش گفته بود. از چادر سفید گلدار مادرشان برایش گفته بود. از هر چه یادش بود. یک شب خواب مادرش را دید؛ مادر چادرش را روی صورتش گرفته بود...
با همان چادر گلدار که خواهرش گفته بود، رویش را پنهان کرده بود. هر چه کرد ر...
[حضرت آیتالله بهجت قدسسره] شیر آب حیاط را بهاندازۀ یک شیر سماور باز کرده بودند و داشتند وضو میگرفتند. گفتم: آقا، محرم دارد میآید و من یک ماه برای تبلیغ میروم. سفارشی کنید که آویزه گوشم کنم. همانجور که وضو میگرفت، تکیه داد به دیوار و آهسته گفت: «آسید محمد! سعی کن هر شبانهروزی یکمرتبه برای ا...
بازوی آقا را محکم گرفته بود و ول نمیکرد، التماس میکرد، هی میگفت: «التماس دعا.» آقا چشمها را بست؛ برگشت، لبخندی زد و دعایش کرد.
***
روز بعد دارو خواست. برایش که خریدم، بازویش را بالا زد، دیدم کبود شده بود.
***
دیدیم چارهای نداریم، دوستان توی کوچه زنجیر کشیدند، برای حفاظت. وقتی دید، گفت: «لازم نی...