در مسجد فاطمیه علیهاالسلام دیدم آقا به طرف من میآید؛
چهرهاش برافروخته بود، اما آرام میآمد؛ به من که رسید، پرسید: «پول دارید؟»
سنگینی نگاهشان را حس میکردم؛ گیج و مبهوت بودم.
بیآنکه علت سؤالش را بدانم، گفتم: «بله دارم!»
سرزنشآمیز گفت: «پس نخ و سوزن بخرید تا من و شما دهانمان را بدوزیم.»
زبانم...
بهمناسبت فرارسیدن ٢٧ اردیبهشت ماه و ایام سالگرد ارتحال ملکوتی حضرت آیتالله بهجت قدساللهنفسهالزکیه، مراسم یادبود این مرجع عالیقدر جهان تشیّع، از سوی شاگردان آیتالله بهجت رحمتاللهعلیه در روز پنجشنبه مورخ ۵ اردیبهشت ماه ١٣٩٨ در مسجد آیتالله بهجت (مسجد فاطمیه گذرخان قم) برگزار گردید. در این مجلس نورانی که علما، طلاب و اقشار مختلف مردم حضور داشتند، با تلاوت آیاتی از قرآن مجید آغاز گردید و پس از آن آقایان شاغلانی و خرمفر به مداحی اهلبیت علیهمالسلام پرداختند. در ادامه مراسم، حجتالاسلاموالملسلمین ابوترابی فرد از شاگردان قدیمی معظمله با ذکر خاطراتی از حضرت آیتالله بهجت اعلیالله مقامه و احوالات معنوی و سیره این فقیه عارف، ایراد سخن پرداختند که گزیدهای از آن تقدیم میگردد.
...
بهمناسبت فرارسیدن اردیبهشتماه و ایام سالگرد ارتحال ملکوتی حضرت آیتالله بهجت قدساللهنفسهالزکیه، مراسم یادبودی در زادگاه ایشان در شهر فومن از سوی جمعی از ارادتمندان و علاقهمندان به آن فقیه عارف، پنجشنبه، ١٢ اردیبهشت ماه، در مسجد حضرت ولی عصر ارواحنالهالفداء برگزار گردید.
در این مجلس نورانی که با حضور بیت معظمله، علما، طلاب و اقشار مختلف مردم و عاشقان و دوستداران آن مرجع عالیقدر برپا گردید بعد از تلاوت آیات کلامالله مجید و مداحی مداحان اهلبیت، آیتالله سیدمحمدرضا مدرسی یزدی از شاگردان قدیمی معظمله و عضو فقهای شورای نگهبان به ایراد سخن پرداختند که گزیدهای از آن تقدیم میگردد.
...
در تابستان١٣۵٣ که مشهد مقدس بودیم، مرحوم مطهری رحمهالله قصد داشت پدرم و علامه طباطبایی رحمهالله را به باغی در فریمان دعوت كند. مرحوم مطهری رحمهالله به من گفت: «آقا را وادار کن و شما هم بیا. اینها [یعنی آیتالله بهجت و مرحوم علامه طباطبایی]، سالها باهم رفیق و مأنوس بودهاند. بگذار اینها را باهم...
دوست داشت برای یکبار هم که شده با او خصوصی صحبت کند؛
اما نمیشد!
همیشه همراهش میرفت تا اگر فرصتی دست داد، بهخواستهاش برسد.
انتظارش، هر چند طولانی، بیفایده بود.
بیشازاین طاقت نداشت.
روزی دلبهدریا زد و به آقا گفت: «آقا! میخواهم با شما جلسهای خصوصی داشته باشم.»
آقا لبخند زد و گفت: «وقتهایم...