همیشه دم در، روی زمین مینشست.
آنجا که فرش تمام میشد، زیرانداز سادهای میانداخت و مینشست.
جایش از همه بدتر بود؛
زمستان، سرما اول به آنجا میرسید
و تابستان، گرما!
به شیوه باران، ص۵۶
...
یکی آمد و گفت: «من از مقلدهای شما هستم. شنیدهام بعضی از آثار علمی شما چاپ نشدهاند. میخواهم از جیب خودم چاپشان کنم.»
جواب داد: «چند کار دینی مهمتری هست. بسیاری از نوشتههای علمای بزرگ چند صد سال خطی مانده؛ چاپ آنها از چاپ کتابهای من مهمتر است. اگر آنها را انجام دادید، آنوقت پولتان را ب...
اولین باری که دیدمش، گفت: «بروید متاهل شوید!»
گفتم: «میخواهم درس بخوانم آقا.»
گفت: «مگر شیخ انصاری زن و بچه نداشت؟! بروید با ازدواج، یک هممباحثهای برای خودتان انتخاب کنید.»
به شیوه باران، ص۶٣
...
مشهد بودیم.
گفتم: «توی حرم برای ما هم دعا کنید.»
گفت: «همهاش دعایی نیست؛ دوایی هم هست!»
گرفتم که یعنی خودت هم باید یک تکانی بخوری، قدمی برداری.
به شیوه باران، ص۵٢
...
صبح که شنید، چهرهاش غمگین شد و گفت: «ایوای! فلانی از دنیا رفت؟!...»
ده دقیقه بعدش باز گفت: «لاالهالاالله... فلانی از دنیا رفته...»، تا آخر روز همینطور یادش میافتاد و زیر لب لاالهالاالله میگفت.
با خودمان گفتیم: «مرگ کسی که نزدیک صدسال عمر کرده، چرا اینقدر برایش اهمیت دارد؟ چرا یادش نمیرود ...
رفته بودم بگویم: «برای بچهام که سخت مریض است، دعا کنید.»
در را باز کرد، چای آورد و نشست به ذکر گفتن.
اینپا و آنپا کردم که حرفی بزند یا سؤالی بپرسد؛ خبری نشد.
از دلم گذشت که حتماً ذکر او مهمتر از حرف من است.
من یک آدم درماندهام که مشکلم را به امید کمک آوردهام اینجا؛ اما او به ذکر مشغول است...
آمده بودند و از او «استاد» میخواستند.
میگفتند: «طی این مرحله بیهمرهیِ خضر نمیشود؛ استادی به ما معرفی کنید.»
گفت: «استاد شما، معلومات شماست. به آنچه یقین دارید، عمل کنید؛ هرجا یقین ندارید، توقف کنید تا برایتان روشن شود.»
بعد هم حدیث رسول الله صلیاللهعلیهوآله را گواه آورد که: «مَنْ عَمِلَ بِمٰ...
دستفروش عرب، با آن هیکل درشت، خوابیده بود وسط مسجد.
ما دور تا دور نشسته بودیم، منتظر شروع درس.
گفتیم حالا بیدار میشود، حالا بیدار میشود...
ولی بیدار نشد.
با ورود آقا، یکی از طلبهها خیز برداشت که برود بیدارش کند؛
آقا آرام گفت: «نه... کاریش نداشته باشید!»
بعد گفت: «اَلَسْنٰا نٰآئِمٖینَ؟[آیا ما خوا...