صفحه اصلی

در حال بارگیری...

خاطرات

شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ١۶ مهر ماه ١٣٩٨

بر اساس خاطرۀ مداح مسجد معظم‌له
  وسط روضه یکی بلند شد تا برود. حواسم پرت شد! گفتم: «بنشینید تا جلسه شلوغ نشود! روضه را گوش بدهید بعد بروید!» مجلس که تمام شد، آقا اشاره کردند، رفتم کنارشان، فرمودند: «چه کار به مردم دارید؟! بگذارید هر که می‌خواهد، برود! وقت خواندن، اربابت را ببین، نه مردم را. وقتی برای خود صاحب‌عزا بخوانی، حتماً مت...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ٢ مهر ماه ١٣٩٨

بر اساس خاطرۀ حجت‌الاسلام و المسلمین علی بهجت
از کانادا آمده بود آقا را ببیند، از پدر و مادری لبنانی و کانادایی بود. چیزهایی شنیده بود و کنجکاو بود. دلهره و شک در چهره‌اش پیدا بود. وارد اتاق شد، دید آقا دارد تسبیح می‌چرخاند. به لب‌های آقا خیره شد، دید تکان نمی‌خورند. با خود گفت:  «این چه عالمی است که تسبیح می‌گرداند و ذکر نمی‌گوید؟!» هنوز ننشست...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ٢۶ شهریور ماه ١٣٩٨

بر اساس خاطرۀ حجت‌الاسلام و المسلمین علی بهجت
هر دو شاگرد محضر آیت‌الله قاضی قدس‌سره بودند؛ بعد از چندین سال همدیگر را می‌دیدند. مطمئن بودم بعد از این همه سال با هم حرف‌ها دارند، ضبط و میکروفونی را آماده کرده بودم تا حرف‌های‌شان را ضبط کنم. هم را بغل کردند، چشمان خیس‌شان، دوری و دل‌تنگی را نشان می‌داد. روبه‌روی هم که نشستند، احوال‌پرسی مختصری ک...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ١٩ شهریور ماه ١٣٩٨

بر اساس خاطرۀ حجت‌الاسلام و المسلمین علی بهجت
با تک‌تک واژه‌هایش اُنس گرفته بود. عاشورا با گوشت و پوست و خونش عجین بود. هر روز زیارت عاشورا می‌خواند، با صد لعن و صد سلامش. آرزو می‌کرد تا زمان مرگش، روزی بی‌توفیق نگذرد. جواب بندگی‌اش را گرفت، و به آرزویش رسید. دوست داشت واژه‌واژۀ کلمات نورانی‌اش را ره‌توشه سازد. در خانه که بود، اگر به‌حرکت لبانش...
خاطرات

مریض‌های شما خوب شدند؟

گزیده‌ای از خاطرات شاگردان و اطرافیان آیت‌الله بهجت قدس‌سره
دو نفر از عزیزترین‌های زندگی‌ام نیمه‌جان، روی تخت بیمارستان افتاده بودند. برادرم بعد از تصادف خونریزی مغزی کرد و رفت توی کما. خبر که به مادرم رسید کارش به بخش مراقبت‌های ویژه کشید. از سر درماندگی، التماس دعایم را پیش آقای بهجت بردم. سفارش کرد به بیمارها، «آب زمزم» و «تربت سیدالشهدا علیه‌السلام» بدهی...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ١٢ شهریور ماه ١٣٩٨

بر اساس خاطرۀ حجت‌الاسلام و المسلمین علی بهجت
می‌دانست شانزده ماهش بوده که مادرش مریض شده و از دنیا رفته  است. خواهرش این‌ها را برایش گفته بود. از چادر سفید گل‌دار مادرشان برایش گفته بود. از هر چه یادش بود. یک شب خواب مادرش را دید؛ مادر چادرش را روی صورتش گرفته  بود... با همان چادر گل‌دار که خواهرش گفته بود، رویش را پنهان کرده بود.  هر چه کرد ر...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سعی کن گریه کنی …

[حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره] شیر آب حیاط را به‌اندازۀ یک شیر سماور باز کرده بودند و داشتند وضو می‌گرفتند. گفتم: آقا، محرم دارد می‌آید و من یک ماه برای تبلیغ می‌روم. سفارشی کنید که آویزه گوشم کنم. همان‌جور که وضو می‌گرفت، تکیه داد به دیوار و آهسته گفت: «آسید محمد! سعی کن هر شبانه‌روزی یک‌مرتبه برای ا...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ۵ شهریور ماه ١٣٩٨

بر اساس خاطرۀ حجت‌الاسلام و المسلمین علی بهجت
بازوی آقا را محکم گرفته بود و ول نمی‌کرد، التماس می‌کرد، هی می‌گفت: «التماس دعا.» آقا چشم‌ها را بست؛ برگشت، لبخندی زد و دعایش کرد. *** روز بعد دارو خواست. برایش که خریدم، بازویش را بالا زد، دیدم کبود شده بود. *** دیدیم چاره‌ای نداریم، دوستان توی کوچه زنجیر کشیدند، برای حفاظت. وقتی دید، گفت: «لازم نی...
شبکه‌های اجتماعی

عکس‌نوشت سه‌شنبه ٢٩ مرداد ماه ١٣٩٨

بر اساس خاطرۀ حجت‌الاسلام و المسلمین علی بهجت
یک پاکت شکلات آورد و مقابل آقا گرفت. آقا دست کرد، مشتی از آن برداشت. تعجب کرد و خوشحال شد! باورش نمی‌شد که بردارد؛ آن هم چندتا! آقا هم به هر کودکی که می‌رسید، یکی از شکلات‌ها را به او می‌داد. این بهشت، آن بهشت، ص۴٧ ...

آخرین مطالب

نمایه‌ها

فیلم ها