خوابهایی از جنس شعر
صبحانه را که میخورد، یک ربع، بیست دقیقه همانطور نشسته، چشمهایش را میبست و میخوابید. بیدار که میشد، یک تکه کاغذ باطله برمیداشت و مینوشت. بیشتر هم شعر مینوشت؛ بی اینکه تأملی کند، بیوقفه. فقط مینوشت.
آن روز نوشته بود:
هـر كه ديـد از آل پيـغمبـر اثـر جاى پاى جملهشان بگذاش...