صفحه اصلی

در حال بارگیری...

یادنامه

اهمیت برگزاری نماز جماعت صبح

مساجد نباید از نماز جماعت خالی باشد؛ مخصوصاً نماز صبح که باید به آن بسیار اهمیت داد، وگرنه مردم به کلّی آن را فراموش می‌کنند. در زمان ما که از نماز جماعت به‌خصوص نماز صبح اثری نبود. سخن دوست، ص۵۸   ...
یادنامه

زندگی‌نامه کوتاه از میرزای شیرازی

پس از درگذشت شیخ انصاری در سال ١٢٨١ هـ.ق شاگردان شیخ اعظم و گروهی دیگر از فضلا جمع شدند تا جانشینی برای شیخ معرفی کنند. شیوه مرجعیت و مقام و مرتبه علمی شیخ انصاری اجازه نمی‌داد که هرکسی جای او بنشیند. شاگردان شیخ که در آن جلسه بودند، گویی همه پایان داستان را می‌دانستند؛ چراکه تنها یک نفر بود که شایس...
داستان

بیمار سرطانی

شفای بیمار سرطانی، با آب زمزم و تربت سیدالشهدا علیه‌السلام
حجت‌الاسلام اسفندیاری می‌گفت: «یکی از بستگان نزدیک ما، به بیماری سرطان مبتلی گردید. پزشکان گفتند: باید در اولین فرصت، عمل جراحی شود. در غیر این‌صورت، غدّۀ سرطان سراسر بدن را می‌گیرد و دیگر قابل درمان نخواهد بود....
یادنامه

زندگی‌نامه کوتاه از شیخ جعفر کاشف‌الغطا

مالک اشتر علیه‌الرحمة، کوهی بود که هرکسی نمی‌توانست به بلندای قله او دست یابد. وجود پربرکتش همواره یاور امیرمؤمنان علیه‌السلام بود و پس از او، فرزندش ابراهیم، دشمنان سیدالشهدا را به خاک مذلت نشاند. قرن‌ها بعد، از نسل او عالمانی به دنیا آمدند که هر یک حق بزرگی بر جهان تشیع دارند. عالمانی که با عنوان ...
داستان

با او معاشرت کنید!

رفت و استاد برادرزاده‌اش را پیدا کرد و گفت: من عموی همان نوجوانی هستم که دیروز به شما بی‌ادبی کرده. استاد یادش آمد دیروز با نوجوانی در مدرسه، سر یک موضوع درسی بحث کرده بود. گفت: نه آقا! اتفاقاً من به فرزندان خودم هم توصیه کرده‌ام که مثل برادرزاده‌ی شما درس بخوانند و با او معاشرت کنند. ...
داستان

به پای تواضع

مجلس ختم تمام شد و آقا با ذکر صلواتی از جایشان برخواست و عصا در دست، از میان مردمی که برای عرض ارادت به سویش می آمدند، به طرف درب خروجی حرکت کرد. آقا با لبخند متینش به آرامی جواب سلام همه را می‌داد. به درب خروجی رسیدیم. لحظه‌ای از آقا جدا شدم و نعلین کهنه و  زرد ایشان را از جا کفشی برداشتم و خم شدم ...
داستان

نوه خردسالش محمود

کتاب که می‌خواند غیر از نوه‌ی خردسالش، محمود، کسی حق نداشت مزاحمش شود. محمود آمد و صاف رفت سراغ قفسه‌ی کتاب‌ها. آقا همین که متوجه شد، کتابش را گذاشت زمین و جواب سلامش را داد. محمود کتاب بزرگی برداشت و وسط اتاق باز کرد، با شکم خوابید روی زمین و دستش را زیر چانه‌اش گذاشت. کتاب را سرو ته گرفته بود. آقا...
داستان

تلفن بزنید به آقای بهجت

صورتش پر از خاک بود. خیلی از بچه‌ها شهید شده بودند. دیگر امید نداشت که بتوانند کاری کنند، چه رسد به اینکه پیروز شوند. اما به روی خودش نمی‌آورد. همه حواسشان به او بود؛ به فرمانده لشکر. رفت توی سنگر. گوشی را برداشت. تلفن زنگ زد. به خودم گفتم «این وقت شب؟» گوشی را برداشتم؛ صیاد شیرازی بود. می‌گفت کار، ...

آخرین مطالب

نمایه‌ها

فیلم ها