صفحه اصلی

در حال بارگیری...

تربیتی

بیانات

بی جهت به این و آن فحش ندهیم!

البته ما نمی‌گوییم که برای داخل کردن دیگران در راه حق، فحاشی و سب کنیم؛ چراکه بدتر می‌شود و صلاح نیست. بلکه ممکن است حرف‌هایی بزنند که ما فحش بدهیم؛ لذا ما نباید چنین کنیم، چنان‌که شرف‌الدین رحمه‌الله در برابر فحاشی آنها، از برخی از علمای آنان با تعبیر «استاد» یاد می‌کند. خدا کند سیاست دینی و سیاست ...
بیانات

دعای ختم درس حضرت آیت‌الله‏‌العظمی بهجت

حضرت استاد در مقاطع گوناگون، در پایان سال تحصیلی، تعطیلی دروس حوزه به مناسبت فرارسیدن ماه مبارک رمضان، یا ماه محرم، دعاهایی را انشا فرموده و درس را با آن به پایان می‏‌رساندند. برخی از این دعاها عبارت‏‌اند از: ۱. «أَللهُم، وَفّقْنا لِلْعِلمِ النّافِعِ وَ الْعَمَلِ الصّالِحِ و الإِلْتِزامِ بِطَریقَتِه...
شایعات

تکذیب یادداشت دستورالعمل در حاشیه قرآن

 سؤال: باسلام، آیا انتساب مطلب زیر ـ که در سایت‌های اینترنتی  منتشر شده است ـ به حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره صحت دارد؟ «آیت‌الله‌العظمی شیخ محمدتقی بهجت قدس‌سره در حاشیه قرآن شخصی خود، این دستورالعمل را نوشته بودند: هر کس در بین‌الطلوعین، یعنی بین فجر کاذب و فجر صادق، (۵ دقیقه قبل از اذان صبح، تا ۵ د...
بیانات

بیاناتی در باب موعظه و نصیحت۲

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم الحمدلله وحده، و الصّلاة علی سید انبیائه و علی آله الطّیبین، و اللّعن علی أعدائهم اجمعین. جماعتی از مؤمنین و مؤمنات، طالب نصحیت هستند. بر این مطالبه، اشکالاتی وارد است، از آن جمله: ۱. نصیحت در جزئیات است، و موعظه، اعم است از کلیات و جزئیات؛ ناشناس‌ها همدیگر را نصیحت نمی‌کنند....
داستان

با او معاشرت کنید!

رفت و استاد برادرزاده‌اش را پیدا کرد و گفت: من عموی همان نوجوانی هستم که دیروز به شما بی‌ادبی کرده. استاد یادش آمد دیروز با نوجوانی در مدرسه، سر یک موضوع درسی بحث کرده بود. گفت: نه آقا! اتفاقاً من به فرزندان خودم هم توصیه کرده‌ام که مثل برادرزاده‌ی شما درس بخوانند و با او معاشرت کنند. ...
داستان

خواب‌هایی از جنس شعر

صبحانه را که می‌خورد، یک ربع، بیست دقیقه همان‌طور نشسته، چشم‌هایش را می‌بست و می‌خوابید. بیدار که می‌شد، یک تکه کاغذ باطله برمی‌داشت و می‌نوشت. بیشتر هم شعر می‌نوشت؛ بی اینکه تأملی کند، بی‌وقفه. فقط می‌نوشت. آن روز نوشته بود: هـر كه ديـد از آل پيـغمبـر اثـر                     جاى پاى جمله‌شان بگذاش...
داستان

نوه خردسالش محمود

کتاب که می‌خواند غیر از نوه‌ی خردسالش، محمود، کسی حق نداشت مزاحمش شود. محمود آمد و صاف رفت سراغ قفسه‌ی کتاب‌ها. آقا همین که متوجه شد، کتابش را گذاشت زمین و جواب سلامش را داد. محمود کتاب بزرگی برداشت و وسط اتاق باز کرد، با شکم خوابید روی زمین و دستش را زیر چانه‌اش گذاشت. کتاب را سرو ته گرفته بود. آقا...
داستان

اجازه از همسر

بالاخره قبول کرد برود حج، اما به این شرط که کسی خبردار نشود. یک روز از پسرش پرسیده بود: «همسرت راضی می‌شود که با من بیایی؟»، گفته بود: از خدایشان است....

آخرین مطالب

نمایه‌ها

فیلم ها