اول روضه غزلی خواندم: «در وصف عارض و قامت و مو و روی یارِ غائب از نظر»؛ آقا بلافاصله پیغام فرستاد «به فلانی بگویید اینقدر وصف چشم و ابرو و چهره نکند. مقام امام را وصف کند، عظمتش را».
...
یکی بازوی آقا را محکم گرفته بود، ول نمیکرد. هی میگفت التماس دعا. آقا چشمهایش را بست؛ برگشت، لبخند زد و دعایش کرد.
فردا که بازویش را بالا زد، دیدم کبود شده بود.
از ناچاری توی کوچه زنجیر کشیدیم. تا دید گفت: زنجیر لازم نیست، برش دارید. بگذارید مردم راحت باشند.
...
صبحانه را که میخورد، یک ربع، بیست دقیقه همانطور نشسته، چشمهایش را میبست و میخوابید. بیدار که میشد، یک تکه کاغذ باطله برمیداشت و مینوشت. بیشتر هم شعر مینوشت؛ بی اینکه تأملی کند، بیوقفه. فقط مینوشت.
آن روز نوشته بود:
هـر كه ديـد از آل پيـغمبـر اثـر جاى پاى جملهشان بگذاش...
تابستان بود و هوای شهر قم داغ داغ بود. برایشان پنکهای تهیه و به سختی قانعشان کردند که پنکه، در زمان نماز خواندن روشن باشد. پنکه اما چارهای برای گرما نبود.
روزی با همان تن خیس عرقشان بعد از فراغت از نماز، رو به فرزندشان کردند گفتند: «اگر سلاطین عالم، لذت نماز را درک میکردند بهدنبال لذتهای دیگر د...
مجلس ختم تمام شد و آقا با ذکر صلواتی از جایشان برخواست و عصا در دست، از میان مردمی که برای عرض ارادت به سویش می آمدند، به طرف درب خروجی حرکت کرد. آقا با لبخند متینش به آرامی جواب سلام همه را میداد. به درب خروجی رسیدیم. لحظهای از آقا جدا شدم و نعلین کهنه و زرد ایشان را از جا کفشی برداشتم و خم شدم ...
کتاب که میخواند غیر از نوهی خردسالش، محمود، کسی حق نداشت مزاحمش شود.
محمود آمد و صاف رفت سراغ قفسهی کتابها. آقا همین که متوجه شد، کتابش را گذاشت زمین و جواب سلامش را داد.
محمود کتاب بزرگی برداشت و وسط اتاق باز کرد، با شکم خوابید روی زمین و دستش را زیر چانهاش گذاشت.
کتاب را سرو ته گرفته بود.
آقا...
همیشه ذکر میگفت. میرفت کتاب بردارد، در همین زمان کوتاه ذکر میگفت.
در خانه بیشتر ذکر «یا هادی» و «یا الله» میگفت. گاهی هم چشمانش را بسته بود و «یا ستار» میگفت.
وقتی میخواست جایی برود، یا به دیدن کسی برود هم «یا ستار» میگفت.
بعد از رکوع و سجود نمازش «یا ارحمالراحمین» میگفت.
...
بالاخره قبول کرد برود حج، اما به این شرط که کسی خبردار نشود. یک روز از پسرش پرسیده بود: «همسرت راضی میشود که با من بیایی؟»، گفته بود: از خدایشان است....
دوست داشت یک بار خصوصی با هم صحبت کنند. یک روز به خود او گفت: آقا! میخواهم با شما جلسهای خصوصی داشته باشم.
آقا لبخند زد، گفت: «وقتهایم در اختیار خودم نیست، همه را پیشفروش کردهام!»
برای تمام شبانهروز برنامه داشت.
...
بسم الله الرحمن الرحیم. بنده در دوران مسئولیتم در سمت فرماندهی نیروی انتظامی، دو نوبت توفیق ملاقات با حضرت آیتاللهالعظمی بهجت را داشتم که بسیار برای بنده راهگشا بود....