صفحه اصلی

در حال بارگیری...

داستان‌ها

بیانات

اسوه پارسایی و تسلیم

یکی از اعلام نجف می‌گفت: روزی به دکّان سبزی فروشی رفته بودم ، دیدم مرحوم قاضی خم شده و مشغول سوا کردن کاهو است ولی بر خلاف معمول، کاهوهای پلاسیده و دارای برگ‌های خشن و بزرگ را برمی‌دارد. من مرحوم قاضی را کاملاً زیر نظر داشتم ، تا اینکه وی کاهوها را به صاحب دکّان داد و وزن کرد و مرحوم قاضی آنها را در...
بیانات

عظمت اشک بر سیدالشهداء علیه‌السلام

در نزدیكی نجف اشرف، در محل تلاقی دو رودخانۀ فرات و دجله، آبادی‌ای است به نام «مصیب»، كه مردی شیعه برای زیارت مولای متقیان امیرالمؤمنین علیه‌السلام† از آنجا عبور می‌كرد. مردی كه در سر راه مرد شیعه خانه داشت، چون می‌دانست او همواره به زیارت حضرت علی علیه‌السلام† می‌رود، او را مسخره می‌كرد. حتی یک‌بار ...
داستان

بیمار سرطانی

شفای بیمار سرطانی، با آب زمزم و تربت سیدالشهدا علیه‌السلام
حجت‌الاسلام اسفندیاری می‌گفت: «یکی از بستگان نزدیک ما، به بیماری سرطان مبتلی گردید. پزشکان گفتند: باید در اولین فرصت، عمل جراحی شود. در غیر این‌صورت، غدّۀ سرطان سراسر بدن را می‌گیرد و دیگر قابل درمان نخواهد بود....
داستان

با او معاشرت کنید!

رفت و استاد برادرزاده‌اش را پیدا کرد و گفت: من عموی همان نوجوانی هستم که دیروز به شما بی‌ادبی کرده. استاد یادش آمد دیروز با نوجوانی در مدرسه، سر یک موضوع درسی بحث کرده بود. گفت: نه آقا! اتفاقاً من به فرزندان خودم هم توصیه کرده‌ام که مثل برادرزاده‌ی شما درس بخوانند و با او معاشرت کنند. ...
داستان

تلفن بزنید به آقای بهجت

صورتش پر از خاک بود. خیلی از بچه‌ها شهید شده بودند. دیگر امید نداشت که بتوانند کاری کنند، چه رسد به اینکه پیروز شوند. اما به روی خودش نمی‌آورد. همه حواسشان به او بود؛ به فرمانده لشکر. رفت توی سنگر. گوشی را برداشت. تلفن زنگ زد. به خودم گفتم «این وقت شب؟» گوشی را برداشتم؛ صیاد شیرازی بود. می‌گفت کار، ...
داستان

مقام و عظمت امام را وصف کن

اول روضه غزلی خواندم: «در وصف عارض و قامت و مو و روی یارِ غائب از نظر»؛ آقا بلافاصله پیغام فرستاد «به فلانی بگویید این‌قدر وصف چشم و ابرو و چهره نکند. مقام امام را وصف کند، عظمتش را».   ...
داستان

زنجیر‌ها را بردارید

یکی بازوی آقا را محکم گرفته بود، ول نمی‌کرد. هی می‌گفت التماس دعا. آقا چشم‌هایش را بست؛ برگشت، لبخند زد و دعایش کرد. فردا که بازویش را بالا زد، دیدم کبود شده بود. از ناچاری توی کوچه زنجیر کشیدیم. تا دید گفت: زنجیر لازم نیست، برش دارید. بگذارید مردم راحت باشند. ...
داستان

خواب‌هایی از جنس شعر

صبحانه را که می‌خورد، یک ربع، بیست دقیقه همان‌طور نشسته، چشم‌هایش را می‌بست و می‌خوابید. بیدار که می‌شد، یک تکه کاغذ باطله برمی‌داشت و می‌نوشت. بیشتر هم شعر می‌نوشت؛ بی اینکه تأملی کند، بی‌وقفه. فقط می‌نوشت. آن روز نوشته بود: هـر كه ديـد از آل پيـغمبـر اثـر                     جاى پاى جمله‌شان بگذاش...
داستان

اگر سلاطین عالم می‌دانستند ...

تابستان بود و هوای شهر قم داغ داغ بود. برایشان پنکه‌ای تهیه و به سختی قانعشان کردند که پنکه، در زمان نماز خواندن روشن باشد. پنکه اما چاره‌ای برای گرما نبود. روزی با همان تن خیس عرقشان بعد از فراغت از نماز، رو به فرزندشان کردند گفتند: «اگر سلاطین عالم، لذت نماز را درک می‌کردند به‌دنبال لذت‌های دیگر د...
داستان

به پای تواضع

مجلس ختم تمام شد و آقا با ذکر صلواتی از جایشان برخواست و عصا در دست، از میان مردمی که برای عرض ارادت به سویش می آمدند، به طرف درب خروجی حرکت کرد. آقا با لبخند متینش به آرامی جواب سلام همه را می‌داد. به درب خروجی رسیدیم. لحظه‌ای از آقا جدا شدم و نعلین کهنه و  زرد ایشان را از جا کفشی برداشتم و خم شدم ...

آخرین مطالب

نمایه‌ها

فیلم ها