صفحه اصلی

در حال بارگیری...

داستان‌ها

داستان

نوه خردسالش محمود

کتاب که می‌خواند غیر از نوه‌ی خردسالش، محمود، کسی حق نداشت مزاحمش شود. محمود آمد و صاف رفت سراغ قفسه‌ی کتاب‌ها. آقا همین که متوجه شد، کتابش را گذاشت زمین و جواب سلامش را داد. محمود کتاب بزرگی برداشت و وسط اتاق باز کرد، با شکم خوابید روی زمین و دستش را زیر چانه‌اش گذاشت. کتاب را سرو ته گرفته بود. آقا...
داستان

همیشه ذکر می‌گفت

همیشه ذکر می‌گفت. می‌رفت کتاب بردارد، در همین زمان کوتاه ذکر می‌گفت. در خانه بیشتر ذکر «یا هادی» و «یا الله» می‌گفت. گاهی هم چشمانش را بسته بود و «یا ستار» می‌گفت. وقتی می‌خواست جایی برود، یا به دیدن کسی برود هم «یا ستار» می‌گفت. بعد از رکوع و سجود نمازش «یا ارحم‌الراحمین» می‌گفت. ...
داستان

اجازه از همسر

بالاخره قبول کرد برود حج، اما به این شرط که کسی خبردار نشود. یک روز از پسرش پرسیده بود: «همسرت راضی می‌شود که با من بیایی؟»، گفته بود: از خدایشان است....
داستان

وقت‌هایم را پیش‌فروش کرده‌ام

دوست داشت یک بار خصوصی با هم صحبت کنند. یک روز به خود او گفت: آقا! می‌خواهم با شما جلسه‌ای خصوصی داشته باشم. آقا لبخند زد، گفت: «وقت‌هایم در اختیار خودم نیست، همه را پیش‌فروش کرده‌ام!» برای تمام شبانه‌روز برنامه داشت. ...

آخرین مطالب

نمایه‌ها

فیلم ها