رفت و استاد برادرزادهاش را پیدا کرد و گفت: من عموی همان نوجوانی هستم که دیروز به شما بیادبی کرده.
استاد یادش آمد دیروز با نوجوانی در مدرسه، سر یک موضوع درسی بحث کرده بود.
گفت: نه آقا! اتفاقاً من به فرزندان خودم هم توصیه کردهام که مثل برادرزادهی شما درس بخوانند و با او معاشرت کنند.
...
چرا همه خلفا و حکام و سلاطین، حقّ تعیین خلیفه را داشتند و دارند و کردند ـ چنانکه عایشه به خلیفه پیام داد که: «لا تَدَعْ أُمَّةَ محمّد بِلا راعٍ؛ امت محمد صلّیاللّهعلیهوآلهوسلم را بدون سرپرست رها مکن»۱ ـ ولی تنها رسول خدا صلّیاللّهعلیهوآلهوسلم حق تعیین خلیفه را نداشت؟!...
صورتش پر از خاک بود. خیلی از بچهها شهید شده بودند. دیگر امید نداشت که بتوانند کاری کنند، چه رسد به اینکه پیروز شوند. اما به روی خودش نمیآورد. همه حواسشان به او بود؛ به فرمانده لشکر. رفت توی سنگر. گوشی را برداشت.
تلفن زنگ زد. به خودم گفتم «این وقت شب؟» گوشی را برداشتم؛ صیاد شیرازی بود. میگفت کار، ...
اول روضه غزلی خواندم: «در وصف عارض و قامت و مو و روی یارِ غائب از نظر»؛ آقا بلافاصله پیغام فرستاد «به فلانی بگویید اینقدر وصف چشم و ابرو و چهره نکند. مقام امام را وصف کند، عظمتش را».
...
یکی بازوی آقا را محکم گرفته بود، ول نمیکرد. هی میگفت التماس دعا. آقا چشمهایش را بست؛ برگشت، لبخند زد و دعایش کرد.
فردا که بازویش را بالا زد، دیدم کبود شده بود.
از ناچاری توی کوچه زنجیر کشیدیم. تا دید گفت: زنجیر لازم نیست، برش دارید. بگذارید مردم راحت باشند.
...
صبحانه را که میخورد، یک ربع، بیست دقیقه همانطور نشسته، چشمهایش را میبست و میخوابید. بیدار که میشد، یک تکه کاغذ باطله برمیداشت و مینوشت. بیشتر هم شعر مینوشت؛ بی اینکه تأملی کند، بیوقفه. فقط مینوشت.
آن روز نوشته بود:
هـر كه ديـد از آل پيـغمبـر اثـر جاى پاى جملهشان بگذاش...
تابستان بود و هوای شهر قم داغ داغ بود. برایشان پنکهای تهیه و به سختی قانعشان کردند که پنکه، در زمان نماز خواندن روشن باشد. پنکه اما چارهای برای گرما نبود.
روزی با همان تن خیس عرقشان بعد از فراغت از نماز، رو به فرزندشان کردند گفتند: «اگر سلاطین عالم، لذت نماز را درک میکردند بهدنبال لذتهای دیگر د...
مجلس ختم تمام شد و آقا با ذکر صلواتی از جایشان برخواست و عصا در دست، از میان مردمی که برای عرض ارادت به سویش می آمدند، به طرف درب خروجی حرکت کرد. آقا با لبخند متینش به آرامی جواب سلام همه را میداد. به درب خروجی رسیدیم. لحظهای از آقا جدا شدم و نعلین کهنه و زرد ایشان را از جا کفشی برداشتم و خم شدم ...
کتاب که میخواند غیر از نوهی خردسالش، محمود، کسی حق نداشت مزاحمش شود.
محمود آمد و صاف رفت سراغ قفسهی کتابها. آقا همین که متوجه شد، کتابش را گذاشت زمین و جواب سلامش را داد.
محمود کتاب بزرگی برداشت و وسط اتاق باز کرد، با شکم خوابید روی زمین و دستش را زیر چانهاش گذاشت.
کتاب را سرو ته گرفته بود.
آقا...