صفحه اصلی

در حال بارگیری...

موضوعات

بیانات

پذیرش اجتهاد معاویه در جنگ با علی علیه‌السلام و عدم قبول اجتهاد شیعه

اهل تسنن، معاویه را در جنگ و قتال با علی علیه‌السلام مجتهد و مُثاب (هر چند غیر مصاب) می‌دانستند، ولی بدگویی دیگران را به شیخین غیرجایز می‌دانند، و اجتهاد ما مورد قبول آنها نیست؛ زیرا خلاف اجماع آنها است! ۱...
بیانات

بهترین راه اثبات ولایت اهل‌بیت علیهم‌السلام

همّ و اهتمام ما باید این باشد که مسئله ولایت، برای همگان از واضحات باشد، و برای تقویت ایمان مردم تنها اکتفا به مجالس عیدالزهرا علیهاالسلام نشود. بهترین راه برای این منظور آن است که اثبات کنیم که اهل‌بیت علیهم‌السلام مرجع احکام و فقه هستند، اما سبّ و شتم دیگران، آیا درست است و یا نادرست؟ امری است که ...
داستان

با او معاشرت کنید!

رفت و استاد برادرزاده‌اش را پیدا کرد و گفت: من عموی همان نوجوانی هستم که دیروز به شما بی‌ادبی کرده. استاد یادش آمد دیروز با نوجوانی در مدرسه، سر یک موضوع درسی بحث کرده بود. گفت: نه آقا! اتفاقاً من به فرزندان خودم هم توصیه کرده‌ام که مثل برادرزاده‌ی شما درس بخوانند و با او معاشرت کنند. ...
بیانات

فقط پیغمبر اکرم صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله‌ حق تعیین خلیفه را ندارد!

چرا همه خلفا و حکام و سلاطین، حقّ تعیین خلیفه را داشتند و دارند و کردند ـ چنان‌که عایشه به خلیفه پیام داد که: «لا تَدَعْ أُمَّةَ محمّد بِلا راعٍ؛ امت محمد صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم را بدون سرپرست رها مکن»۱ ـ ولی تنها رسول خدا صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم حق تعیین خلیفه را نداشت؟!...
داستان

خواب‌هایی از جنس شعر

صبحانه را که می‌خورد، یک ربع، بیست دقیقه همان‌طور نشسته، چشم‌هایش را می‌بست و می‌خوابید. بیدار که می‌شد، یک تکه کاغذ باطله برمی‌داشت و می‌نوشت. بیشتر هم شعر می‌نوشت؛ بی اینکه تأملی کند، بی‌وقفه. فقط می‌نوشت. آن روز نوشته بود: هـر كه ديـد از آل پيـغمبـر اثـر                     جاى پاى جمله‌شان بگذاش...
داستان

اگر سلاطین عالم می‌دانستند ...

تابستان بود و هوای شهر قم داغ داغ بود. برایشان پنکه‌ای تهیه و به سختی قانعشان کردند که پنکه، در زمان نماز خواندن روشن باشد. پنکه اما چاره‌ای برای گرما نبود. روزی با همان تن خیس عرقشان بعد از فراغت از نماز، رو به فرزندشان کردند گفتند: «اگر سلاطین عالم، لذت نماز را درک می‌کردند به‌دنبال لذت‌های دیگر د...
داستان

به پای تواضع

مجلس ختم تمام شد و آقا با ذکر صلواتی از جایشان برخواست و عصا در دست، از میان مردمی که برای عرض ارادت به سویش می آمدند، به طرف درب خروجی حرکت کرد. آقا با لبخند متینش به آرامی جواب سلام همه را می‌داد. به درب خروجی رسیدیم. لحظه‌ای از آقا جدا شدم و نعلین کهنه و  زرد ایشان را از جا کفشی برداشتم و خم شدم ...
داستان

نوه خردسالش محمود

کتاب که می‌خواند غیر از نوه‌ی خردسالش، محمود، کسی حق نداشت مزاحمش شود. محمود آمد و صاف رفت سراغ قفسه‌ی کتاب‌ها. آقا همین که متوجه شد، کتابش را گذاشت زمین و جواب سلامش را داد. محمود کتاب بزرگی برداشت و وسط اتاق باز کرد، با شکم خوابید روی زمین و دستش را زیر چانه‌اش گذاشت. کتاب را سرو ته گرفته بود. آقا...
داستان

تلفن بزنید به آقای بهجت

صورتش پر از خاک بود. خیلی از بچه‌ها شهید شده بودند. دیگر امید نداشت که بتوانند کاری کنند، چه رسد به اینکه پیروز شوند. اما به روی خودش نمی‌آورد. همه حواسشان به او بود؛ به فرمانده لشکر. رفت توی سنگر. گوشی را برداشت. تلفن زنگ زد. به خودم گفتم «این وقت شب؟» گوشی را برداشتم؛ صیاد شیرازی بود. می‌گفت کار، ...
داستان

مقام و عظمت امام را وصف کن

اول روضه غزلی خواندم: «در وصف عارض و قامت و مو و روی یارِ غائب از نظر»؛ آقا بلافاصله پیغام فرستاد «به فلانی بگویید این‌قدر وصف چشم و ابرو و چهره نکند. مقام امام را وصف کند، عظمتش را».   ...

آخرین مطالب

نمایه‌ها

فیلم ها