صفحه اصلی

در حال بارگیری...

اخلاق

بیانات

مراتب تقوا

ما اگر همان مرتبه آخر تقوا را رعایت کنیم و از حرام یقینی اجتناب کنیم، خیلی خوب است. سؤال: لطفاً این عبارت را که در تعریف تقوا گفته‌اند، بیان کنید: «تَقْوی بِاللّه، وَ هُوَ تَرْک الْحَلالِ فَضْلاً عَنِ الشُّبْهَةِ؛ وَ تَقْوی مِنَ اللّه، وَ هُوَ تَرْک الشُّبَهاتِ فَضْلاً مِنَ الْحَرامِ»....
بیانات

ترویج و تبلیغ باطل از راه تطمیع و ثروت

صرف‌کردن پول برای این که افراد ضعیف‌ النفس و الایمان و الاعتقاد از دین خارج نشوند و گرگ‌ها آنها را ندرند و پاره‌پاره نکنند، اشکال ندارد....
بیانات

بیاناتی در باب موعظه و نصیحت۲

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم الحمدلله وحده، و الصّلاة علی سید انبیائه و علی آله الطّیبین، و اللّعن علی أعدائهم اجمعین. جماعتی از مؤمنین و مؤمنات، طالب نصحیت هستند. بر این مطالبه، اشکالاتی وارد است، از آن جمله: ۱. نصیحت در جزئیات است، و موعظه، اعم است از کلیات و جزئیات؛ ناشناس‌ها همدیگر را نصیحت نمی‌کنند....
بیانات

بیاناتی در باب موعظه و نصیحت ۱

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم الحمد لله رب العالمین، والصلاة علی سید الأنبیاء والمرسلین، وعلی آله سادة الأوصیاء الطاهرین وعلی جمیع العترة المعصومین، واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین. جماعتی از این جانب، طلب موعظه و نصیحت می‌کنند؛ اگر مقصودشان این است که بگوییم و بشنوند و بار دیگر در وقت دیگر، بگوییم و بشنو...
بیانات

مکاتبه حکما و فقها

از امام صادق علیه‌السلام از پدرشان از پدرانشان از امیر مؤمنان صلوات‌الله‌علیهم روایت شده که ایشان فرمودند: حکما و فقها وقتی با یکدیگر مکاتبه می‌نمودند، سه مطلب را ذکر می‌نمودند و مطلب چهارمی همراه آن نبود: کسی که تمام مقصود او آخرت باشد، خداوند مقصود او را از دنیا کفایت فرماید؛ و کسی که نهان خود را ...
داستان

به پای تواضع

مجلس ختم تمام شد و آقا با ذکر صلواتی از جایشان برخواست و عصا در دست، از میان مردمی که برای عرض ارادت به سویش می آمدند، به طرف درب خروجی حرکت کرد. آقا با لبخند متینش به آرامی جواب سلام همه را می‌داد. به درب خروجی رسیدیم. لحظه‌ای از آقا جدا شدم و نعلین کهنه و  زرد ایشان را از جا کفشی برداشتم و خم شدم ...
داستان

نوه خردسالش محمود

کتاب که می‌خواند غیر از نوه‌ی خردسالش، محمود، کسی حق نداشت مزاحمش شود. محمود آمد و صاف رفت سراغ قفسه‌ی کتاب‌ها. آقا همین که متوجه شد، کتابش را گذاشت زمین و جواب سلامش را داد. محمود کتاب بزرگی برداشت و وسط اتاق باز کرد، با شکم خوابید روی زمین و دستش را زیر چانه‌اش گذاشت. کتاب را سرو ته گرفته بود. آقا...
داستان

زنجیر‌ها را بردارید

یکی بازوی آقا را محکم گرفته بود، ول نمی‌کرد. هی می‌گفت التماس دعا. آقا چشم‌هایش را بست؛ برگشت، لبخند زد و دعایش کرد. فردا که بازویش را بالا زد، دیدم کبود شده بود. از ناچاری توی کوچه زنجیر کشیدیم. تا دید گفت: زنجیر لازم نیست، برش دارید. بگذارید مردم راحت باشند. ...

آخرین مطالب

نمایه‌ها

فیلم ها